سایت ایران صنعت
بستن
لوگوی سایت ایران صنعت

کــاربر مهمان گـــرامی خوش آمـــدید ورود


قصه کودکانه الاغ آوازخوان



قصه الاغ آوازخوان, قصه کودکانه الاغ آوازخوان,الاغ

قصه و داستان کودکانه 

 

قصه الاغ آوازخوان

روزی روزگاری در دهکده ای کوچک، آسیابانی بود که الاغی داشت. سالها الاغ برای آسیابان کار کرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود. ولی حالا پیر شده و نمی توانست بار بکشد. روزی از روزها آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا که دلت می خواهد. من دیگر علف مفت به تو نمی دهم.

الاغ بیچاره تا شب این طرف و آن طرف رفت. دیگر خسته و گرسنه شده بود، با خود گفت: باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا کنم و بخورم. الاغ از دهکده بیرون رفت. از آسیابان و آسیابش دور شد. کنار درخت پیری رسید که شاخه هایش شکسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود. کنار درخت پر از علفهای سبز و تازه بود. الاغ گرسنه تا آنجا که شکمش جا داشت علف خورد و سیر شد و با خود گفت: زیاد هم بد نشد. حالا دیگر بار نمی برم و منت آسیابان را نمی کشم و راه افتاد و رفت و رفت تا اینکه چشمش به سگی افتاد که تنها و غمگین کنار جاده نشسته بود. الاغ گفت: سلام دوست من، چرا تنها نشسته ای؟ چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ سگ آهی کشید و گفت: دست به دلم نگذار که خیلی ناراحتم. الاغ پرسید: آخر برای چی؟

سگ گفت: سالهای سال برای صاحبم کار کردم. همه جا همراهش می رفتم. آنقدر این طرف و آن طرف می دویدم که خسته و کوفته به خانه بر می گشتم. اما دیروز که ما به شکار رفته بودیم، گرگی سر راهمان را گرفت و من که پیر شده ام نتوانستم جلویش بایستم و با او بجنگم.

صاحبم که از گرگ ترسیده بود، همه تقصیرها را گردن من انداخت و امروز مرا از خانه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا دلت می خواهد. من با تو کاری ندارم. من هم آمدم بیرون. حالا نمی دانم کجا بروم.

الاغ گفت: غصه نخور که خدا بزرگ است و کسی را بی پناه نمی گذارد. بیا دو تایی برویم جای مناسبی پیدا کنیم و زندگی کنیم. آنها راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسیدند به گربه ای که تنها و غمگین روی کنده درختی نشسته بود. نزدیک گربه که رسیدند، سلام کردند.

الاغ پرسید: چی شده؟ جرا اینقدر غمگینی؟ گربه گفت: باید غمگین باشم. سالها در خانه صاحبم موش گرفتم و خدمت کردم. ولی حالا که پیر شده ام، او گربه دیگری آورده و مرا از خانه بیرون انداخته است. می گویید غمگین نباشم؟
الاغ گفت: ما هم مثل تو هستیم. بیا با هم برویم، ببینیم خدا چه می خواهد؟
گربه هم قبول کرد و دنبال آنها راه افتاد تا بروند و جای خوبی برای زندگی پیدا کنند.
آنها رفتند و رفتند تا به خروسی رسیدند. خروس روی سر در خانه ای ایستاده بود و با صدای غمگینی قوقولی قوقو می کرد. الاغ جلو رفت، سلام کرد و گفت: خروس جان، چه مشکلی داری که اینقدر غمگین آواز می خوانی؟

خروس گفت: روزگاری من سحرخیزترین خروس آبادی بودم. هر شب سحر بیدار می شدم و آنقدر آواز می خواندم که همه را بیدار می کردم. اما حالا پیر شده ام و گاهی خواب می مانم. صاحبم می خواهد سر من را ببرد و گوشتم را بپزد و بخورد.

الاغ گفت: ممکن است تو پیر شده باشی و نتوانی سحر بیدار شوی. ولی هنوز صدایت زیبا و خوش آهنگ است. می توانی از این صدا استفاده کنی. با ما بیا. می رویم جای مناسبی پیدا می کنیم و به خوشی روزگار می گذرانیم. خروس هم قبول کرد و دنبال آنها راه افتاد.

کم کم هوا تاریک شد و آنها مجبور شدند کنار درختی توقف کنند. سگ و الاغ کنار درخت خوابیدند. اما گربه و خروس رفتند بالای درخت و روی شاخه های آن نشستند. از گرسنگی خوابشان نمی برد و دور و بر را نگاه می کردند. ناگهان خروس گفت: من از دور نوری می بینم. انگار کلبه ای است، بیاید برویم آنجا شاید چیزی پیدا کنیم و بخوریم.

الاغ و سگ هم قبول کردند و دوباره راه افتادند. رفتند و رفتند تا به کلبه رسیدند. از پشت پنجره آن به داخل نگاه کردند، روی میز غذاهای زیادی بود و چهار مرد دور میز نشسته بودند و غذا می خوردند. کنار دست آنها هم سکه های طلای زیادی بود.

الاغ گفت: اینها دزد هستند. باید این دزدها را از کلبه بیرون کنیم. خروس به داخل کلبه نگاهی کرد و گفت: آنها چهار نفر مرد قوی هیکل هستند، چطوری آنها را بیرون کنیم؟
گربه گفت: راست می گوید، آنها خیلی قوی هستند. قیافه هایشان را نگاه کن. ما چی؟ خسته و گرسنه! سگ از خستگی چرت می زد. اما الاغ در فکر بود. داشت نقشه ای می کشید. الاغ می دانست که با فکر می توان بر زور بازو پیروز شد. پس باید فکر می کرد و نقشه خوبی می کشید.

الاغ دوستانش را به کناری برد و نقشه اش را برای آنها گفت. همه تعجب کردند. نقشه خوبی بود. باید زودتر دست به کار می شدند. آنها آهسته جلو رفتند و الاغ دو پای جلویش را بالا آورد و گذاشت لب پنجره. سگ پرید به پشت الاغ و آنجا ایستاد. بعد نوبت گربه بود. او پرید بالا و روی پشت سگ ایستاد. حالا فقط خروس مانده بود. او هم پرید روی پشت گربه. سایه حیوانها افتاد داخل اتاق. سایه مثل یک غول بزرگ و ترسناک بود. دزدها با دیدن این غول به وحشت افتادند.

در همین لحظه حیوانها شروع کردند به سر و صدا کردن. صدایشان در هم پیچید و صدای وحشتناکی ایجاد کرد و دزدها بیشتر ترسیدند و وحشتزده پا به فرار گذاشتند. آنقدر ترسیده بودند که حتی سکه هایشان را هم جا گذاشتند.
با فرار کردن دزدها، چهار دوست از شادی فریاد کشیدند: زنده باد، ما برنده شدیم. دزدها فرار کردند.

همه به فکر الاغ آفرین گفتند و رفتند داخل خانه. دور میز نشستند و مشغول خوردن شدند. گربه همان طور که ماهی را به دندان می کشید، گفت: نقشه ات عالی بود الاغ جان!
خروس هم دانه ذرتش را قورت داد و گفت: من فکر نمی کردم اینقدر زود موفق شویم!

الاغ گفت: نقشه من خوب بود، اما کمک شما هم خیلی موثر بود. اگر همیشه با هم باشیم در هر کاری موفق می شویم. با هم بودن خیلی مهم است، تنهایی هیچ کاری نمی شود کرد.

تاریخ ارسال :  1397/11/12     
تعداد مشاهده :16

قصه کودکانه فیل کوچولوی تمیز


قصه کودکانه فیل کوچولو,داستان فیل کوچولو,فیل

قصه برای کودکان


داستان کودکانه فیل کوچولو تمیز

یکی بود، یکی نبود! زمانی در یک جنگل زیبا فیل کوچولویی زندگی می کرد که از بقیه فیل ها تمیزتر بود. فیل کوچولو روی چمن ها می نشست و بازی بقیه فیل ها را نگاه می کرد. فیل کوچولو پیش خودش می گفت: چرا این فیل ها خودشان را اینقدر کثیف و گلی می کنند! خیلی وحشتناکه!

او همیشه عادت داشت قبل از این که روی چمن بنشیند، تک تک علف ها را تمیز کند و یا قبل از این که زیر سایه درختی بنشیند، درخت را خوب تکان بدهد تا برگ های خشک آن بریزد. او همیشه جایی غذا می خورد که باد، شن و خاک روی غذای او نریزد.
یک روز صبح هوا ابری شده بود و ابرها سیاه و سیاه تر می شدند تا این که اولین قطره باران روی فیل کوچولو ریخت. فیل کوچولو خیلی زود زیر صخره ای بزرگ پنهان شد. کم کم قطره های باران زمین را گلی کردند.

فیل کوچولو با خودش گفت: چقدر وحشتناک، حالا چطوری به خانه برگردم؟!
فیل کوچولو خودش را عقب می کشید تا پاهایش کثیف و گلی نشود.
باران تند و تند می بارید. به زودی باران به پاهای فیل کوچولو رسید. فیل کوچولو فکر کرد: باید از اینجا بیرون بروم. تازه امروز ناخن ها یم را تمیز کردم.

همه حیوانات جنگل به بالای تپه رفتند. وقتی فیل کوچولو دید که آب رودخانه بالا آمده، مجبور شد مثل بقیه حیوانات به بالای تپه برود.
حیوانات می ترسیدند که سیل بیاید و همه را با خودش ببرد. حیوانات کوچکتر زیر گوش های فیل کوچولو پنهان می شدند تا باران آنها را خیس نکند.
فردا صبح وقتی حیوانات بیدار شدند، باران بند آمده بود. همه حیوانات خیلی کثیف شده بودند، حتی فیل کوچولو هم سر تا پایش گلی شده بود. فیل کوچولو خودش را به تنه درخت می زد تا گل و خاک از روی بدنش جدا شود. فیل کوچولو گفت: من دیگر نمی توانم اینجا بمانم. من خیلی کثیف و گلی شدم.

فیل کوچولو می خواست به سمت آبشار برود تا همه بدنش را خوب بشوید. او از روی سنگ ها و چمن ها حرکت می کرد تا بیشتر گلی نشود. در راه بقیه حیوانات را دید. آنها هم خیلی گلی شده بودند.

زیر آبشار حوضچه ای از آب تمیز بود. فیل کوچولو وارد این حوضچه شد و زیر آبشار رفت. همه گل و لجن از بدن فیل کوچولو پاک شد. فیل کوچولو گفت: آخ جون، دوباره تمیز شدم. وقتی فیل کوچولو می خواست از زیر آبشار بیرون بیاید، یک دفعه مقدار زیادی آب گلی روی سرش ریخت. فیل کوچولو سریع از زیر آبشار بیرون آمد و خیلی ناراحت و عصبانی شده بود.

فیل کوچولو ناراحت و عصبانی به سمت رودخانه رفت و دید آنجا حیوانات دیگر روی هم آب می پاشند. یک خانم کرگدن، با صدای بلند گفت: فیل کوچولو تو هم بیا آب بازی کنیم. خانم کرگدن خیلی تمیز شده بود.

فیل کوچولو هم توی رودخانه رفت و خودش را خوب شست و با خرطومش روی حیوانات آب می پاشید و خوب آنها را تمیز می کرد.
از آن زمان به بعد فیل کوچولو با حیوانات دیگر به رودخانه می رفت و آب بازی می کرد و دیگر هم از گلی شدن نمی ترسید.

تاریخ ارسال :  1397/11/06     
تعداد مشاهده :23

شعر کودکانه باران و خورشید



شعر کودکانه باران,شعر باران,شعر کودکانه درباره باران

شعر کودکانه در مورد باران و خورشید




باز برای آسمون                                     از راه رسید یه مهمون
یه ابر چاق سیاه                                       با خنده های قاه قاه
ابر ِسیاه شیطون                                         دوید توی آسمون
نشست کنار خورشید                            دامنشو روش کشید
آسمونو سیاه کرد                                 خنده ای قاه قاه کرد
خورشید به ابر نیگا کرد                                پرنده رو صدا کرد
پرنده زود پر کشید                              رفت تا به ابرک رسید
پاهاشو قلقلک کرد                          به خنده هاش کمک کرد
ابر سیاه هی خندید                                 اشک چشاشو ندید
خنده ی ابر بارون شد                    خورشید خانوم خندون شد

تاریخ ارسال :  1397/11/03     
تعداد مشاهده :23


شعر هفت سین برای کودکان

شعر کودکانه هفت سین

سبزه:

من سبزه ی قشنگم
با سرماها می جنگم

وقتی میام به دنیا
بستان می شه چه زیبا

نزدیک عید نوروز
با طبل حاجی فیروز 

عید شما مبارک(۲)

شعر هفت سین,شعر هفت سین برای کودکان

شعر هفت سین برای کودکان

سکه:

من سکه ام چه زیبا
زینت جیب بابا

با افتخار نوروز
می شم فراری یک روز

نزدیک عید نوروز
با طبل حاجی فیروز

  عید شما مبارک(۲)

next

تاریخ ارسال :  1395/12/30     
تعداد مشاهده :517


,داستان شتر لنگ,قصه شتر لنگ

قصه کودکانه «شتر لنگ»

 

روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت.

فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت. یک روز دید که توی صحرا جنب و جوشی به پا شده. شتر لنگ پرسید: «چه خبر است؟»


یکی از شترها گفت: «قرار است مسابقه دو برگزار شود.»


شتر لنگ اصلاً فکر نکرد که نمی تواند در مسابقه شرکت کند. برای همین رفت تا اسمش را برای مسابقه بنویسد. دوستان شتر لنگ وقتی دیدند او هم می خواهد در مسابقه شرکت کند، خیلی تعجب کردند.


شتر لنگ که تعجب آن ها را دید گفت: «چه اشکالی دارد؟ چرا این طوری به من نگاه می کنید؟ مطمئن باشید من دونده ای چابک و قوی هستم و مسابقه را می برم.» دوستان شتر می ترسیدند در مسابقه به او آسیبی برسد.


بالاخره روز مسابقه فرا رسید. همه شرکت کننده ها سر جای خود قرار گرفتند؛ اما همین که چشمشان به شتر لنگ افتاد، او را مسخره کردند. ولی شتر لنگ با خونسردی و با لبخند در جواب آن ها گفت: «پایان مسابقه معلوم می شود که چه کسی از همه بهتر است، عجله نکنید!»


سه، دو، یک، را که گفتند، همه شترها مثل برق شروع به دویدن کردند. شتر لنگ آخر همه، لنگ لنگان می دوید. شترها باید از یک تپه بالا می رفتند و برمی گشتند. مسیر مسابقه خیلی طولانی بود، همه شترها خسته شده بودند. شترهای جوان تر با سرعت زیاد از تپه بالا رفتند؛ اما آن ها هم خسته شدند. بعضی از شترها هم از شدت خستگی روی زمین افتادند.


اما شتر لنگ آرام آرام، به راه خود ادامه داد. شتر لنگ به هر زحمتی بود خود را به بالای تپه رساند و وقتی از شیب تپه سرازیر شد، تازه شترهای خسته ای که مشغول استراحت کردن بودند، متوجه او شدند و تلاش کردند تا به او برسند؛ ولی توانی در خود نمی دیدند. برای همین در ناباوری دیدند که شتر لنگ زودتر از همه به خط پایان رسید و برنده شد!

 

منبع:tebyan.net

تاریخ ارسال :  1395/5/14     
تعداد مشاهده :607
دیگر مطالب مرتبط با موضوع : شعر وقصه کودکانه


آخرین مقالات ارسالی

دستگاه تی دی اس متر(TDS)

دستگاه پی اچ متر دیجیتال

دستگاه الکترولیز

هدایت سنج آب,EC متر

محافط برق ساختمان

دستگاه تصفیه آب

فیلتر های دستگاه تصفیه آب

رسوب گیر پکیج، آبگرمکن

فتومتر پرتابل دیجیتال

دماسنج دیجیتال

تصفیه آب آکوا لایف

تی دی اس متر مدل HM

مولتی متر دیجیتال

فیلتر این لاین تصفیه آب

ph متر خاک

ph متر، ph سنج

تعمیر یخچال،تعمیرات یخچال

ابزارآلات صنعتی

تصفیه آب،تصفیه آب RO

قطعات برق و الکترونیک

Tds متر


فروشگاه اینترنتی ایران صنعت ،بررسی انتخاب و خرید آنلاین

آمار بازدید ها


وبگو | نمایش آمار بازدیدها بدون دیتابیس
» بازدید امروز: 5680
» بازدید دیروز: 8243
» افراد آنلاین این بخش: 40
» ورودی امروز موتور های جستجو: 2010
» ورودی دیروز موتور های جستجو: 3114
» بازدید کل: 2501872

مجوز تجارت الکترونیک


مجوز تجارت الکترونیک

مجوز رسانه بر خط


logo-samandehi

ایران صنعت در شبکه های اجتماعی


پرداخت آنلاین شبکه اجتماعی یوتیوبشبکه اجتماعی تویترشبکه اجتماعی فیس بوک

ایران صنعت: 09106978820


تاریخ :1398/1/31  ساعت:  19:04:13

تمامي كالاها و خدمات اين سایت، داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به ایران صنعت میباشد.